به نام خدا

با سلام

امروز یکی از بزرگترین حادثه های زندگیم  اتفاق افتاد یعنی داشتم می مردم به همین راحتی با مرگ تنها چند لحظه فاصله داشتم مرگی که هرگز فکرش را نمی کردم به همین سادگی باشد  اما حکایت امروز من .

بعد از ظهر رفته بودم خونه یکی از دوستان اما با نوه ام قرار گذاشته بودم شش و نیم برگردم ببرمش دریا برای شنا چون نوه ام خیلی به دریا و شنا علاقه داره بعد از خرید وقتی رسیدم دیدم دختر و نوه ام تنهایی برای شنا رفتند منطقه ما دوستان کرفونی می دانند منطقه بسیار بکری است و تقریبا آن قسمتی که ما می رویم هیچکس برای شنا نمی اید چون راه ماشین رو ندارد و تقریبا 400 متر باید پیاده روی کنیم منهم سریع لباس عوض کردم و زیر لباس مایو پوشیدم  و دوان دوان به سمت ساحل رفتم نزدیکی ساحل از فاصله 100 متری بچه ها را ندیدم یکباره دلم هری ریخت پایی دریا توفانی بود گفتم نکنه رفتند توی اب و انها غرق شدند اما نزدیکتر که شدم متوجه شدم دیدم داخل آب هستند اما نزدیک ساحل بفاصله 5 متری داخل اب  من سریع لباسامو در آوردم و پریدم توی آب و شیرجه زدم دریا موج داشت اما نه بشدت دیروز به بچه ها گفتم من می رم جلو و چند تا شیرجه زدم و به سمت جلو رفتم برگشتم آب تا نزدیکی بالای سینه ام رسیده بود تصمیم گرفتم برگردم یکباره متوجه شدم هرچه شنا می کنم بجای اینکه به سمت ساحل بروم در حال دور شدن از ساحل هستم واقعیتش من 5 سال است در این ساحل و دقیقا همین نقطه شنا می کنم در موجهای بسیار سهمگین شما کرده بودم بعضی مواقع با موجها عشقبازی می کردم یعنی تنهای تنها صبحهای زود یا غروب می آمدم و توی دریا شنا می کردم اما هرگز به این وضعیت دچار نشده بودم شنیده بودم هنگام موج در بعضی از نقاط هنگام برگشت موج اب هر چی جلوش است را با قدرت به همراه بازگشت به سمت دریا می برد و خیلی ها همینطوری غرق شده بودند اما هرگز فکر نمی کردم در این نقطه چنین حالتی پیش بیاد اما من دقیقا دچار همین وضعیت شده بودم در فاصله 50 متری بچه ها بودم فریاد زدم برو کمک بیار اما موج در هنگام برگشت منو داشت با خودش می برد دخترم فکر می کرد من دارم شوخی می کنم به بچه اش می گفت برو ساحل من برم بابا را کمک کنم اما هلیا نوه ام که خیلی بازیگوشه توجه نمی کرد من شنا کردم دست و پا زدم پاهامو به کف ساحل گیر می دادم اما آب منو با قدرت داشت می برد خیلی اب خوردم یک لحظه متوجه شدم دیگه هیچکس منو نمی تونه کمک کنه توی اون لحظه از شنا کردن هم بشدت خسته شده بودم کم کم عمق آب عمیق تر هم می شد دیگه پاهام به جایی وصل نبود بچه ها را نگاه کردم و فهمیدم زمان مرگم آنهم در دریا فرا رسیده خیلی راحت قبولش کردم می دونستم با مرگ تنها چند لحظه فاصله دارم تنها در آخرین لحظه وقتی تقریبا یاس داشت همه وجودم را فرا می گرفت به یاد ایت الکرسی افتادم همه عمرم توی جبهه در مشکلات زندگی در خطرات در پیش روم هر بار که می خواستم خدا کمکم کنه به ایت الکرسی متوسل می شدم اب داشت ریه هامو پر می کرد و در لحظه آخر خودم را به خدا سپردم و خواستم آخرین ایت الکرسی زندگیم را بخوانم شروع کردم بسم الله الرحمن الرحیم  اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ به اینجا که رسیدم احساس کردم موج منو رها کرد و به سمت ساحل یکی هلم داد خدا را شاهد می گیرم غیر از این نبود چند قدم خودم را به جلو انداختم و به سمت ساحل رفتم کم کم عمق آب کم شد دخترم به سمت من دوید زیر بغلم را گرفت هنوز باور نداشت من داشتم غرق می شدم اما من واقعا نزدیک بود غرق بشوم خودم را بسختی به ساحل رساندم و کنار ساحل نشستم و از دخترم خواست هلیا رو از دریا بیاره بیرون و کم کم حالمو بهش توضیح دادم .

این برای من نشانی دیگر از معجزه ایت الکرسی بود که بارها تجربه اش کرده بودم اما این بار خیلی نزدیکتر و عینی تر و از سویی دیگر یک هشدار از طرف خداوند مهربان که مرگ به همین راحتی است پس مراقب باش و آماده برای رفتن در هر لحظه شاید در لحظه ای گه فکرش را هم نمی توانی بکنی که باید بروی و  من امروز از طرف خداوند مهربان عمری دوباره و فرصتی دوباره گرفتم دعایم کنید بتوانم از این فرصت دوباره طوری استفاده کنم که موجب رضایت خدا باشد



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : دوستدار کرفون و طبیعت زیبای مازندران | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.